حال که به دلیل ی دانشگاه ده سالی ست مهمون تهران شدم جانی خسته دارم. اون تهران سرزنده ی سرحال که در رویاهای مون ساختیم چیزی نبود جز شهری سوخته با معماری وحشی و پر از آسمان خراشای کج و معوج، قد و نیم قد، بی اصول و بدقواره؛

شهری پر از فسفر و نیترات و کربن دی اکسید! شهری که آسمانش رو جز در ایام عید آبی ندیده ام؛ به راستی چه غصه ای بالاتر از این که لذت چشیدن زیبایی آسمان آبی رو به تو داده باشن ولی حال نتونی اونو حس کنی؟

شهری پر از سوارهای بی خیال از سلامتی تن؛ سوارهایی که باور ندارن تنفس شون و هر نفسشون اونا رو یه قدم به طرف مرگ فرو می بره؛ تهران دشتی ست سواره بر قالیچه مرگ؛ قالیچه ای که جز تاریکی و سیاهی و دوده ارمغانی نداره. درختانش هرروز پیرتر و ضعیفتر؛ پرندگانش هرروز بد صداتر و کریه تر و آسمانش دلگیر و تنگ در آغوش سیاهی؛

امروز از اون لطافت زمان کودکی که در کنار جوی آب قدم میزدم تا به خونه بابابزرگ بروم خبری نیس، امروز باید بامدادان گوشه خیابون تاریک رو بگیرم، سرد و تلخ راه رو ادامه دهم و به اتوبوسایی فکر کنیم که باید چند دقیقه بعد در اون همه دود و روغنی که تولید می کنن بشینم؛ اتووسایی سرد و بی روح؛

امروز از اون روشناییای آسمان و تنفس عمیقی که در کنار درختان سیب و آلو داشتم خبری نیس، امروز باید در زیر سایهای بلند بانکای سر به فلک کشیده با ماسکای فیلتردار سریع سریع از ترس دزدی یا هوایی پریشون حرکت کنم؛ اونم سرفه کنان با قلبی اندوهناک؛

مطلب مشابه :  تغذیه ارگانیک

امروز از اون دوچرخهای کوچیکی که در دشت از این تپه به اون تپه میرفتم خبری نیس؛ امروز باید از ترس تنفس دود و سیاهی در تاکسی با شیشهای بالا حرکت کنم تا نکنه تلخی هوای بیریخت به سرم بخورد؛ چون امروز از اون موهای زیبایم هم خبری نیس…

دسته بندی : آموزشی

دیدگاهتان را بنویسید