آوریل 13, 2021

مقاله علمی با منبع : جایگاه قدرت نرم در اندیشه سیاسی امام علی(ع- قسمت ۷

منابع قدرت نرم در یک کشور میتواند از سه منبع(اصلی) پدید آید:

  1. فرهنگ آن کشور(آن بخشهایی که برای دیگران دارای جذابیت است)؛
  2. ارزشهای سیاسی(در مواردیکه در داخل و خارج کشور مورد توجه باشند)؛
  3. سیاست خارجی(در صورتیکه قانونی و مسئولانه بهنظر برسند)(نای،۱۳۹۰،ص۵۱).

فرهنگ، ارزشها، و سیاستها، تنها منابعی نیستند که باعث تولید قدرت نرم میشوند؛ منابع اقتصادی نیز میتوانند هم قدرت نرم و هم قدرت سخت تولید کنند. آنها را میتوان برای جذب و همچنین برای دفع مورد استفاده قرار داد. منابع نظامی نیز گاهی میتوانند به قدرت نرم کمک کنند. یک نیروی نظامی منظم، میتواند منبع جذب باشد، همکاری بین ارتشها و برنامههای آموزشی، میتواند شبکههای بینالمللی ایجاد کند که قدرت نرم یک کشور را بهبود میبخشد. در همین حال سوء استفاده از منابع نظامی میتواند قدرت نرم را تقلیل دهد(همان،صص۱۴۵-۱۴۳).
نیروی نظامی، توان اقتصادی، توان سیاسی، کارآمدی نظام مدیریتی در مواجهه با چالشها، توان برتری فرهنگی، توان رسانهای و … مواردی هستند که میتوانند تولید کنندهی قدرت باشند، اما صرف وجود این موارد، بهخودی خود منجر به تغییر رفتار طرف مقابل نمیشود. درنتیجه برای چنین مواردی از منابع قدرت استفاده میشود. این سرمایههای قدرت هنگامی تبدیل به «قدرت» میشوند که بتوانند در فرایندی متناسب، منجر به تغییر رفتار مطلوب در طرف مقابل شوند. بهعبارت دیگر، در ادبیات قدرت نرم و سخت، هنگامی این منابع تبدیل به قدرت میشوند که بتوانند طرف مقابل را با قدرت ارعاب و تهدید یا جذابیت و مشروعیت وادار به کنش مطلوب کنند. پس درنتیجه میتوان برای هر یک از منابع قدرت، دو گونه قدرت نرم و قدرت سخت، درنظر گرفت؛ بهطور مثال، اقتصاد میتواند هم منبعی برای استخراج قدرت نرم باشد و هم منبعی برای استخراج قدرت سخت. هنگامیکه یک کشور بتواند با استفاده از توان اقتصادی خود، دیگران را مرعوب تأثیرگذاری بر نظام اقتصادی جهانی، منطقهای و یا داخلی نماید، در اینجا بهعنوان منبعی سخت استفاده شده است، و هنگامیکه دیگران، توان اقتصادی یک کشور را بهعنوان زمینهای برای فرصتهای اقتصادی و سرمایهگذاری تلقی کنند، در اینجا از قدرت نرم اقتصادی بهرهبرداری شده است(مطهرنیا،۱۳۸۹، ص۹).

  1. کاربرد قدرت نرم در گفتمان لیبرالیستی

پارادایم حاکم بر رفتار سیاسی در غرب، متأثر از نگرشهای واقعگرایانه و پراگماتیستی متکی بر نظریهی ماکیاولیسم است. ریشههای این نگرش، علیرغم مخالفت شدید ماکیاول با ارسطوی حکیم، به نگرش و تعریف ارسطو از انسان در «اخلاق نیکوماخوس» باز میگردد. او معتقد بود که انسان حیوان ناطق است، و حیوان ناطق رفتاری عقلانی دارد. ماکیاول، پدر «رئالیسم قدرت» این معنا را با این رویکرد دنبال کرد که انسان عاقل است. هر چه را که عقل مورد تأیید قرار دهد مشروع است و دستیابی به هدف مطلوب مشروع میباشد. انسان عاقل برای حصول به هدف مشروع، مجاز به کاربرد هرگونه ابزاری است. پس «هدف، وسیله را توجیه میکند». و لذا کاربرد هر ابزاری در حصول به هدف در حوزههای گوناگون از «جذابیت و مشروعیت» برخوردار است. از همین روی در ساحت قدرت نرم، استفاده از ابزارهای گوناگون، از هویتی ممدوح و پسندیده برخوردار میشود(همان،ص۱۳).
مفهوم کنونی قدرت نرم آنطوریکه توسط جوزف نای توضیح داده شده؛ تأکید بیش از حد بر پدیدهی قدرت میباشد، همچنین سادهسازی تمایز بین دو شکل قدرت بهعلاوه منابعی که زمینهی قدرت را فراهم میسازد، آندسته از افرادی که تهدید و اجبار را در «قدرت» شامل میدانند و آنهایی که به جای آن، بر جذابیت یا – آنگونه که وی نامگذاری میکند- «به همکاری گرفتن» تکیه دارند. نای مینویسد: «قدرت سخت و نرم به یکدیگر مرتبط هستند چراکه هر دوی آنها دو جنبهی توانایی بهدست آوردن اهداف بهوسیلهی تأثیرگذاری بر رفتار دیگران میباشند. وجه تمایز بین آنها هم در ماهیت رفتار و هم در ملموس بودن منابع میباشد». با این وجود وی بهدرستی بر اهمیت اظهارات غیر نظامی، و استفادهی ماهرانه از قدرت تأکید میکند، چراکه این قبیل موارد در دیپلماسی – که بههر حال بسیار بیشتر از قدرت بهکار برده و بیان میشود- آشکار میشوند. نای مینویسد: «رهبران سیاسی از مدتها قبل قدرتی را که از جذابیت حاصل میشود، درک کرده بودند». باید به این مسئله تأکید کرد که این جذابیت است که در ابتدا میآید و میتواند در راههایی که در ظاهر کاملاً نامربوط به قدرت است، ایجاد و بیان شوند. اکثر مردم را هر چهقدر هم مؤدبانه یا غیر مستقیم، نمیتوان بهوسیلهی کنایه و اشارات قدرت – «اجبار» و «به همکاری گرفتن»- متقاعد کرد(میلسن و دیگران،۱۳۸۷،صص۱۵۱-۱۵۰).
ارزشها و هنجارهای اجتماعی از جمله عناصر مولد قدرت دولت در حوزهی نرمافزاری است. مطابق فرمول ارائه شده از قدرت نرم توسط نای، خروجیهای عملکردهای سیاسی باید در تطبیق با ارزشها و هنجارهای عینی قرار گیرد تا عنصر جذابیت و سایر شاخصهای قدرت نرم در سطح جامعه مشاهده گردد؛ اما در عمل، خلاف این واقعیت قابل رؤیت است. اگرچه مدیریت قدرت در حوزهی نرمافزاری، توانایی جذب افکار عمومی، جهت دستیابی به مشروعیت، مقبولیت، اعتماد و سایر شاخصهای قدرت تعریف میشود اما نه با پشتوانهی جذابیتهای عینی قدرت نرم، بلکه با پشتوانهی جذابیتهای ذهنی قدرت نرم؛ جذابیتهایی که در تصویرسازیها و سخنپراکنیها قابل رؤیت است و در تضاد با عملگراییها قرار دارد. نای نیز از این نکته غفلت نکرده و با ظرافت خاصی در کتاب «آیندهی قدرت» به آن اشاره میکند:
چون در ظاهر، قدرت نرم جایگزین سیاستهای قدرت خام بوده است، غالباً این مفهوم توسط صاحبنظران و سیاستگزاران اخلاقگرا با استقبال مواجه شده است؛ اما قدرت نرم بیشتر یک مفهوم توصیفی است تا هنجاری. مانند هر صورت دیگری از قدرت، قدرت نرم میتواند برای مقاصد خوب یا بد اعمال شود. هیتلر، استالین، و مائو، همگی از نظرگاه زیردستانشان صاحب قدرت نرم زیادی بودند، اما این باعث نمیشود که آن قدرت خوب بوده باشد. فشار بر اذهان، لزوماً بهتر از اعمال زور جسمانی نیست(نای،۱۳۹۰،ص۱۳۷).
اینکه نای میگوید، «قدرت نرم بیشتر یک مفهوم توصیفی است تا هنجاری»، یعنی رسمیت بخشیدن به جدایی اخلاقیات و هنجارها از ماهیت قدرت نرم؛ بهعبارتی چارچوب تئوریک قدرت نرم با ارزشها و هنجارها مرتبط است و قدرت نرم در حیطهی عملی همان قدرت سخت فاقد اخلاقیات است با این تفاوت که در چهرهای ناملموس ظاهر میشود. پس همانطور که نای اشاره میکند قدرت نرم میتواند برای مقاصد خوب یا بد اعمال شود، و این آغاز شناخت کاربرد قدرت نرم در گفتمان لیبرالیستی است که بر پایهی شناخت اهداف و مقاصد قدرت، قابل تفسیر است، بر این اساس شناخت مؤلفههای بنیادی منافع ملی ایالات متحده، ضرورت مییابد.
از همان آغاز شکلگیری ایالات متحده آمریکا، منافع ملی بر اساس سه مؤلفه شکل گرفت، و اجماع همهگیر در خصوص آنها به وجود آمد. این سه عبارتند از اشاعهی تجارت آزاد، اشاعهی سرمایهداری، و اشاعهی لیبرالیسم. مثلث منافع ملی آمریکا در قالب این سه اشاعه حیات یافت. بعد از ارتقای آمریکا به جایگاه رهبری جهان در سال ۱۹۴۵ دو مؤلفهی دیگر یعنی ایجاد سازمانهای بینالمللی و حل و فصل سرعتآمیز اختلافات بهعنوان برآیندهای طبیعی سه مؤلفهی اشاعه مطرح شدند. در قرن نوزدهم با توجه به شرایط داخلی و ضرورت استقرار یک سیستم اقتصادی کارآمد، الویت فراوان به اشاعهی تجارت آزاد بهعنوان رکن اساسی سیاست خارجی داده شد که موسوم به امپریالیسم تجارت آزاد شد. آنان به این نکته توجه داشتند که بهترین راه برای توسعهی اقتصادی در داخل آمریکا، دسترسی به بازارهای جهانی برای فروش کالا است. بدین جهت بود که تأکید فراوان بر دسترسی آزاد به بازارها و مواد خام یکی از ستونهای حیاتدهندهی منافع ملی درآمد. ارتقای موقعیت جهانی آمریکا بهدنبال تضعیف موقعیت کشورهای برتر نظام بینالملل در قرن نوزدهم یعنی فرانسه و انگلستان و شکست ژاپن در آلمان، منجر به دگرگونی در استراتژی این کشور گشت. استراتژی نه تنها بر اساس درکی ژئوپولیتیک از منافع آمریکا بود بلکه توجه به دغدغههای موجودیتی که ناشی از تعارض ایدئولوژیک با شوروی بود شکل گرفت. الویت در بین عناصر حیاتدهندهی منافع ملی، متوجه اشاعهی سرمایهداری بود. آمریکا در جهت تحقق منافع ملی خود، استراتژی سد نفوذ شوروی را در پی گرفت. بهدنبال پایان جنگ سرد، محیط اجتماعی خوشبینانه شکل گرفت و آمریکا سیاست توازن قوا را که ماهیتاً درک ژئوپولیتیک از سیاست بینالملل را مبنا قرار میدهد کنار گذاشت و تئوری صلح دموکراتیک و به تبع آن ضرورت اشاعهی لیبرالیسم را پی گرفت(دهشیار، ۱۳۸۶،صص۲۱-۱۷).
اضلاع مثلث منافع ملی آمریکا، که با توجه به تحولات ساختاری، تغییر جهت میدهد، و بر مبنای اشاعهی ارزشهای این کشور شکل گرفته است، منفعتطلبیها و انحصارگراییها را در پوششی ایدئولوژیکی پیش میبرد تا با ابزار سلطه بر اذهان، کسب مشروعیت کند. مورگنتا میگوید:
البته به حرکت درآوردن افکار عمومی ملی در حمایت از سیاستهای خارجی برای حکومت کافی نیست. حکومت همچنین باید از حمایت افکار عمومی سایر کشورها از سیاستهای خارجی و داخلیاش بهرهمند شود. لزوم این مسأله ناشی از دگرگونیهایی است که اخیراً در ماهیت سیاست خارجی بهوجود آمده است. سیاست خارجی در عصر ما نه تنها با سلاحهای سنتی دیپلماسی و قدرت نظامی تعقیب میشود، بلکه از سلاح جدید تبلیغات نیز بهره میگیرد. زیرا امروز منازعهی قدرت در صحنهی بینالملل، تنها منازعهای برای تفوق نظامی و سلطهی سیاسی نیست، بلکه بهمعنای خاص، تلاش برای رسوخ در اذهان انسانها است. بدینترتیب، قدرت یک دولت نهتنها به مهارت دیپلماسی و توان نیروهای مسلح آن بستگی دارد، بلکه وابسته به جاذبهی فلسفهی سیاسی، نهادهای سیاسی، و خطمشیهای سیاسی آن برای سایر ملتها است(مورگنتا،۱۳۸۹،صص۲۶۳-۲۶۲).
وقتی مورگنتا از تسلط بر اذهان سخن میگوید، به معنای لزوم مدیریت افکار عمومی در راستای اهداف سیاست است، و وقتی نای قدرت نرم را توانایی تعیین الویتها مینامد و از لزوم سیاستهای مشروع و یا دارای اعتبار معنوی سخن به میان میآورد، به معنای لزوم مدیریت سیاست در راستای الویتهای افکار عمومی است؛ و این در حالی است که فلسفهی جذابیت قدرت نرم نای در تشریح کاربرد، به ایدهی تسلط بر اذهان قدرت واقعگرای مورگنتا ختم میشود. نای در تشریح کاربرد قدرت نرم میگوید:
حتی وقتی رهبران کشورها حامی آمریکا باشند، هنگامیکه مردم و مجلس آن کشور، تصویری منفی از آمریکا و سیاستهایش داشته باشند بهراحتی نمیتوان به نتایج دلخواه رسید. در چنین شرایطی، دیپلماسی جذب آراء عمومی به همان اندازه اهمیت دارد که ارتباطات سنتی دیپلماتیک بین رهبران کشورها. سیاست، تبدیل به مسابقه بر سر باور پذیری شده است. در سیاست سنتی پیروزی از آن کسی بود که قدرت نظامی یا اقتصادی بیشتری داشته باشد. سیاست در عصر اطلاعات، همانطور که دو متخصص عرصهی سیاست و اطلاعات در مؤسسهی رند گفتهاند: «از آن کسی است که داستانش پیروز شود»(نای،۱۳۸۹،صص۱۹۳-۱۹۲).
عنصر جذابیت در تئوری قدرت نرم نای، در مرحلهی عملی، به عنصر تسلط بر اذهان ختم میشود، جذابیت خود به خود گرایش حول محور را ایجاد میکند و نیازی به سرمایهگذاری در داستانسرایی و سخنپراکنی ندارد؛ اما قدرتی که فاقد جذابیت ذاتی است، با تصویرسازی، تبلیغات را در قالب اطلاعات به افکار عمومی تزریق میکند تا با اقناع جانبی، حمایت افکار عمومی را به سمت منفعتمحوری و انحصارگرایی خود سوق دهد. «میلسن» در کتاب «دیپلماسی عمومی نوین؛ کاربرد قدرت نرم در روابط بینالملل» به این واقعیت اشاره میکند و میگوید:
علیرغم صداهای گوشخراشی که اطراف مردم را احاطه کرده، مردم از یکسو قادر به ایجاد ارتباط با اقدامات دولتها و دیگر بازیگران با پیامهایی که راهبردهای دیپلماسی عمومی در پی پخش آنها هستند، میباشند؛ در حالیکه از سوی دیگر این پیامها را از اقدام کنندگانشان جدا میسازند. بدینسان آنها میتوانند خوشحال باشند که از یکسو پلاکاردهای ضد پرچم ستارهدار آمریکا را حمل میکنند و از سوی دیگر بطریهای کوکاکولا را در دست دارند. اما با اهمیت فوقالعادهتری نسبت به مدیران سیاست خارجی آمریکا، آنها میتوانند جنبههایی از فرهنگ آمریکایی را در حالیکه با سیاستهای جهانی ناشی از واشنگتن مقابله میکند، برگزینند. همهی اینها به روشن شدن یکی از ناسازگاریها در بحث دیپلماسی عمومی و قدرت نرم کمک میکند. یعنی اینکه چرا دیپلماسی عمومی بایستی یک چنین نقطهی توجه فکری عمدهای باشد، اگر منطق بنیادین «سیاستهای جذب» واقعاً کار کند. اگر مردم بخواهند آنچنان که شما میخواهید آنها از طریق جاذبهی فرهنگی عمل کنند، چرا باید چنین انرژی زیادی در دیپلماسی عمومی صرف شود. البته پاسخ تا اندازهی زیادی در این واقعیت است که بازیگران کمی دارای قدرت نرم به شکلی هستند که «نای» آن را در متن مردم آمریکا معرفی میکند. در واقع این دقیقاً فقدان قدرت نرم بخشهای هژمونیک(سلطهطلبانه) است که راهبردهای دیپلماسی عمومی بسیاری از حکومتها را توان میبخشد(میلسن و دیگران،۱۳۸۷،صص۹۱ -۹۰).
و اینگونه است که وسایل ارتباط جمعی کشورهای غربی، از یکطرف، تحت تأثیر نیازهای فوری صاحبان سرمایهدار آگهیها، در خدمت مستقیم منافع سوداگرانه قرار گرفتند و از طرف دیگر، در شرایط خاص استقرار نظام سرمایهداری، با کمک به ترویج فرهنگ مصرفی، توسعهی سرگرمیهای عمومی و ایجاد سازگاری سیاسی، بهطور غیر مستقیم در ردیف عوامل حفظ و تثبیت این نظام حاکم درآمدند(معتمدنژاد،۱۳۸۹،ج۱،ص۳۵۲).
تحمیل اراده از مجرای فرهنگ، مستلزم کاربرد زور آشکار نیست و لذا عکسالعمل بازیگران هدف را برنمیانگیزد، بلکه با هدایت خاموش و غیر مستقیم اذهان آنها، رفتارشان را با خواستههای بازیگر برتر همسو میکند، از این حیث کارآمدترین روش برای جلب رضایت جهانی و پوشاندن جامهی مشروعیت بر قامت اهداف هژمونیک میباشد. از سوی دیگر امروزه بحث از پدیدهی «فرهنگ جهانی» کاملاً مورد قبول افکار عمومی بوده و آمیختگی و پیوند عمیق جوامع بشری در قالب شبکهی پیچیدهی رسانههای ارتباط جمعی، امکان تحقق چنین پدیدهای را به سهولت فراهم آورده است. با این حساب جای تعجب نیست که هم اکنون تیغ یک کارگردان سینمای هالیوود یا یک خبرنگار سی.ان.ان بسیار برندهتر از تیغ دهها کوماندوی آموزش دیدهی ارتش ایالات متحده میباشد(سعیدی، ۱۳۸۹،ص۱۰۸).
پیشرفت وسایل جدید ارتباطی در شرایط وابستگی و توسعهی وابسته، بیش از هر چیز استقلال ملی و هویت فرهنگی جوامع جهان سوم را مورد تهدید قرار میدهد. هجوم فرهنگی قدرتهای بزرگ جهانی از طریق خبرگزاریهای بینالمللی، شبکههای وسیع رادیویی و تلویزیونی، ماهوارههای ارتباطی، تکنولوژیهای جدید ارتباط الکترونیکی، کتابها و نشریات دورهای، و شیوههای آموزشی، کشورهای در حال توسعه را در وضعی قرار دادهاند که استقلال سیاسی آنها عملاً بیاثر گردیده است. تا جایی که در شرایط استیلای استعمار نوین، منافع قدرتهای سلطهجو بهویژه شرکتهای بزرگ فراملیتی، نسبت به دوران قبل از استعمار زدایی سیاسی چند برابر شدهاند(معتمدنژاد،۱۳۹۰،ج۲، صص۱۰۷-۱۰۶).
یکی از خصایص مطبوعات و رسانههای لیبرالیسم، این است که حقیقت را فدای منفعت و سوداگری میکنند. رسانهها بهویژه در زمان جنگ و کشمکشهای بینالمللی، برای حفظ مخاطبان، برنامههای خود را تغییر داده و با تکیه به شعارهای مردمپسند برای جلب آگهیها و مخاطبان بیشتر رقابت میکنند. در آمریکا و در میان مطبوعات و رسانههای اصلی که تقریباً بر ۹۰ درصد مخاطبان ایالات متحده تسلط دارند، هیچگاه تفاوت فاحشی در پوشش و تحلیل و موضعگیری مسائل بینالمللی وجود نداشته است. اما صاحبان رسانههای غولآسا برای آنکه این تکنظری را نوعی تنوع فکری جلوه دهند، سالها است که اسطورهی معتدل و لیبرال بودن قسمت اعظم مطبوعات و رسانههای آمریکا را پیش کشیدهاند. مطبوعات و رسانههای آمریکا جز در یک قسمت کوچک و محدود، در طول دو قرن، روش و ایدئولوژی ویژهای را دنبال کردهاند که همان مکتب سرمایهداری خصوصی با دیدگاه محافظهکارانهی لیبرالیسم یا تجددگرایی و مدرنیتهی غرب است(مولانا،۱۳۸۲، صص۳۹-۳۷).
اینکه آمریکا اشاعهی ارزشها را مطرح میکند تنها و تنها به این جهت است که قدرتش افزایش یافته است و هیچگونه ارتباطی با دغدغههای اخلاقی ندارد. این در واقع چیزی جز سلطه نمیباشد و لیکن به گونهای غیر مستقیم اعمال میگردد و باید آن را امپریالیسم نرم نامید(دهشیار،۱۳۸۶،ص۱۰۷).
امپریالیسم نرم آمریکا، دغدغهی جهانی اخلاقیات را با مدیریت قدرت نرم به جهانیان عرضه میکند. شدت دغدغهی جهانی شدن اخلاقیات مانع از انتظار آمریکا برای الگو بودن میشود و در تشکیل فضای جذبه پیشدستی میکند تا جذابیت قدرت نرم را با قدرت تسلط بر اذهان مترادف کند، و در نهایت با تطبیق عملکردهای سیاسی با صفحهی شطرنج نظام بینالمللی، قدرت نرم را با قدرت سخت تکمیل کند و در مدیریت قدرت هوشمند، واقعگرایی را با لیبرالیسم پیوند دهد. نای در کتاب «آیندهی قدرت» در توضیح «واقعگرایی لیبرالیسم» میگوید:
بافت و موقعیت سیاست امروز، به بازی شطرنج سه بعدی شبیه است که در آن قدرت نظامی بینالمللی به شدت در ایالات متحده متمرکز است؛ قدرت اقتصادی بینالمللی به صورت چند جانبه بین ایالات متحده، اتحادیه اروپا، ژاپن و کشورهای BRIC(برزیل، روسیه، هند و چین) توزیع شده، و قدرت بر مسائل فراملی مانند تغییرات آب و هوا، جرم، ترس و بیماریهای همهگیر، بسیار پراکنده است. ارزیابی توزیع منابع بین بازیگران در هر حوزه تغییر میکند. جهان نه تکقطبی است، نه چند قطبی و نه پر هرج و مرج – و همزمان هر سهی اینها است- از اینرو، یک راهبرد هوشمند بزرگ باید قادر باشد به توزیعهای بسیار مختلف قدرت در حوزههای گوناگون رسیدگی کند و بدهبستانهای میان آنها را درک کند. دیگر بیمعنا است که جهان را با لنز واقعگرایان محض ببینیم که فقط بر صفحهی شطرنج بالا تمرکز میکنند، و یا از لنز نهادی لیبرال که عمدتاً به صفحات دیگر نگاه میکنند. امروزه، هوش موقعیتی به ترکیبی جدید از «واقعگرایی لیبرال» نیاز دارد که همزمان به هر سه صفحه بنگرد. از همه گذشته، در یک بازی سه سطحی، بازیکنی که فقط بر یک صفحه تمرکز میکند، در طولانی مدت، محکوم به شکست است(نای،۱۳۹۰،ص۳۱۸).
واقعگرایان محضی همچون مورگنتا، بر خلاف عقیدهی نای به اهمیت تبلیغات و جنگ روانی در پیوند با قدرت سخت پی برده بودند با این تفاوت که در گفتمان خود، پیکرهی تبلیغات و جنگ روانی را در پوشش زیبای اطلاعات و جذابیت قدرت نرم پنهان نکرده بودند. مورگنتا در کتاب «سیاست میان ملتها» در اینمورد میگوید:
جنگ روانی یا تبلیغات، در کنار دیپلماسی و نیروی نظامی، سومین وسیلهای است که سیاست خارجی، میکوشد از طریق آن به اهداف خود نائل شود. هدف غایی سیاست خارجی، صرفنظر از ابزاری که در این راه بهکار میگیرد، همیشه یکسان است: پیشبرد منافع خود از طریق ایجاد تغییر در ذهن دشمن. در راه رسیدن به این هدف، دیپلماسی از نیروی اقناعی تشویق و تهدید، بر اساس ارضا یا نفی منافع استفاده میکند؛ نیروی نظامی از اعمال فشار فیزیکی بهصورت خشونت بالفعل، بهمنظور نیل به منافع خاص بهره میگیرد. تبلیغات به منزلهی خلق عقاید ذهنی، ارزشهای اخلاقی، و الویتهای عاطفی، و بهرهگیری از آنها در راه دفاع از منافع خود است. بنابراین، سیاست خارجی، تلاشی است برای نفوذ در افکار انسانها. و تبلیغات میکوشد به جای تغییر افکار انسانها از طریق تغییر منافع یا خشونت فیزیکی، مستقیماً افکار انسانها را شکل بدهد(مورگنتا،۱۳۸۹،صص۵۳۱-۵۳۰).
تئوری قدرت نرم نای، در جذابیت لیبرالیسم شکل گرفت، و با گذر از مرحلهی رشد واقعگرایی، به بلوغ قدرت هوشمند رسید. نای در دو کتاب «آیندهی قدرت» و «قدرت نرم ابزارهای موفقیت در سیاست بینالملل» در اینمورد میگوید:
موفقیت آمریکا بستگی خواهد داشت به توسعهی یک درک عمیقتر از قدرت نرم و ایجاد تعادل بین قدرت سخت و نرم در سیاست خارجی. این یک قدرت هوشمند خواهد بود(نای،۱۳۸۹،ص۲۵۱).
برخی تحلیلگران فکر میکنند که اصطلاح مزبور، مختص ایالات متحده است؛ منتقدین اعتراض دارند که این اصطلاح، مثل «عشق سخت» است، تنها یک شعار است که مسائل نامطبوع را در پوششی رنگ و لعابدار میپوشاند؛ اما گرچه اصطلاح «قدرت هوشمند» شعارگونه است اما میتوان آنرا برای تحلیل به کار برد و ضمناً به هیچ وجه محدود به ایالات متحده نیست(همان،۱۳۹۰،صص۳۱۳-۳۱۲).
در سند قدرت هوشمند آمریکایی، قدرت هوشمند بهمعنای ایجاد راهبردی منسجم، منابع اساسی و جعبه ابزاری برای رسیدن به اهداف آمریکا با استفاده از هر دو قدرت سخت و نرم است. این رویکرد بر ضرورت وجود ارتش قوی تأکید میکند، ولی همچنین توجه زیادی به ائتلافها، همکاری و نهادها در تمام سطوح دارد تا نفوذ آمریکا را گسترش دهد و به اقدامهای آن مشروعیت بخشد. بدین گونه اگر قدرت سخت، متوجه ایجاد تبعیت از راه اعمال «تنبیه» و «تشویق» است و ناشی از «جباریت» هدفمند میباشد؛ قدرت نرم، مبنی بر ایجاد تبعیت از راه نمایش «حقانیت» ناشی از جذابیت است؛ قدرت هوشمند، به ایجاد تبعیت از طریق ترکیب ماهرانهی «جباریت و حقانیت» ناشی از «رضایت» میاندیشد. به بیان دیگر، قدرت نرم، قدرت سخت را در اختیار میگیرد و کوشش دارد با کاربرد ماهرانهی آن در صحنهی عمل، اعمال قدرت سخت را به واسطهی قدرت نرم «حقانیت» بخشد(مطهرنیا،۱۳۸۹،ص۱۲).

  1. کاربرد قدرت نرم در گفتمان اسلامی
  2. منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است